میراث هامان
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩ 

عاقبت بعد از یکسال دوری و البته نه فراموشی؛ به این سرا باز آمده ام . ماندنم هم قطعیتی ندارد . نوشتنم هم بوی بهار و شکوفه نمیدهد. دیرزمانی قبلتر این را نوشته بودم به نیت درمیان گذاشتنش با شما . گرچه از ان شب هول گذشته است اما درد دست از دامن برنکشیده است !
                   -------------------------------------------------

اینهمه واگویه ؛ اینهمه درد ؛ اینهمه بی سامانی ؛ اینهمه خواهران اندوه ؛ اینهمه برادران یأس !
این نسل جزیده تاراج شده را چه کنیم؟  ما انگار بی سامانی ها و آوارگی ها و تب هامان را میراث آیندگان خود داده ایم . دستهامان خالی بوده از امنیت و نوازش؛ نگاه هامان فریاد فرو مرده؛ چشمهامان مرداب شوربختی بوده است انگار.
یادمان نبود آن... همه درد؛ آن...همه محنت؛ آن...همه تألم؛ آن ادبارها و کابوس ها می شود میراث خواهرهامان؛ می شود سرمایه برادرهامان؛ می شود دنیای کودکهامان.
نه ! ما لابد حواسمان نبوده است و حالا ؛
می نشینم روبروی اشکهای چشمان جوان تو ؛ شرم دارم در آغوشت بگیرم؛ شرم دارم از اینکه  می گویم ما تا ابد تسلی ناپذیر خواهیم ماند!
آهسته می روم گوشه ای که شما نباشید؛ با دستهای مرتعش انگشت روی گونه های داغم میگذارم ؛ کز می کنم روی زانوهای خسته ام ؛ سرم را تکیه می دهم کنجی؛ و ..... همین!
یادم میاید از این میراث بَران رنج؛ یادم می آید از میراث شوم خویش!  

نه ! ما شما را نزاده ایم ؛ ما خود میراث بَران شوربختی و دردیم؛ میراثمان نیز اندوه؛ یأس؛ خاموشی و مرگ.

ما بطن در بطن از زهدان نافرخنده *رسولان سرافکنده * بر زاده ایم! و من از این دلالی شوم برای تمام بیست ساله های یأس شرم دارم.

کودک هفت ساله ای را سراغ دارم که با تمام شیرینی کودکی می گفت به مادرش: چه کسی  گفته بود من باید آدم باشم؟ من میخواستم سگ باشم!

و تو میگفتی شاید مردمانی مثل ما مستأصل ؛ اندیشه منجی موعود را به انگاره انداخته اند!

و من زهرخندی گوشه لبم کز کرد و فکر کردم در چه شبها که خواهرها و برادرهامان به هق هقی تلخ * پَر مرغان اساطیری* بالش هاشان خیس شد و آنوقت دیگر ؛ پرواز نامقدور.


کلمات کلیدی:
 
باز عید آمد و ما خانه دل را نتکاندیم
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٩ 

 

«باز عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم»

گفتم این عید که آمد دیگر خانه دل را بتکانم و آب و جاروش کنم؛ یک بغل شب بوی ارغوانی هم توی گلدان بگذارم که مثلا رنگ و بویی بگیرد . یکباره اما یادم آمد ؛

 

« ارغوان این چه رازیست که هر سال بهار با عزای دل ما می آید »

 

چرا همیشه فراموشم می شود فراموش کنم؟

زندگی چیزی نیست تا جایی از همان وسطهاش را بگیرم و سرآغازش بنامم! مناسکی اگر می‌بود شاید گذار می کردم و باز تولد می یافتم.همه یادها اما حضور دارند و با آن وقار اشراف منشانه روی مهتابی‌های ذهنم ایستاده‌اند؛ رخصتی نمی دهند چیزی فراموشم شود ؛ من هم اصراری ندارم ؛ از آغاز نداشته‌ام .

از خیر ارغوان و نرگس زرد هم میگذرم ؛ بجاش حتما یک شاخه مریم می گیرم.

نه مگر باز عزای دل ماست؟

گفتم بگذار از صراحت خاکی خود حرفی بزنم؛ باز یادم آمد این آزادی را !

گفتم با این همه آزادی چه کنم؟!  با این برهوت خراب آزادی؟!  افق در افقِْ؛ بیکران خفقان آور آزادی را می گویم !

از صراحت خاکی خود هم گذشتم . از هم آغاز قصد اهلی کردنم نبوده است .

و.. باز من ماندم و خانه خراب دل؛ این شمع بی نهایت .

و.. خانه دلم چقدر پر درد است ؛

 و خانه استادی‌ام چقدر پرملامت؛

 و خانه مخاطب خود بودن‌هام چقدر لبریز؛

و خانه عاشقی‌ام یکسره سیاه مشق جنون؛

 و خانه دوست داشتنم طوفان خطوط درد؛

 و خانه خویشاوندی‌ام تنها ساکنش قلم؛

 و خانه تنهایی‌ام سرشار نامم: ناب !

 

   طوفان بتکاند مگر امید؛ که صدبار     عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم  


کلمات کلیدی:
 
پائيز طلايی که مطّلا نيست...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٤ 

گفتم تحریری کنم در مضراب خزان؛ نفس که برآمد بعد از هروله قلم ؛ کاشف شد که این مناجات نامه است به درگاه جان؛ استغاثه‌ایست به طلب؛ و ناگفتنی در پیشگاه دوست و لاغیر حتی !

پس......

پائیزی بود هوا؛ پائیزی تر شد؛ و بعد پائیز سر نیامده سرد شد؛ دستهام حالا شده مثل دستهای دیبا؛ با لکه‌های سرخ کبود.

وشاید هوا اینطور سرد شد که یادم بیاورد دستهای تنهایی چه سردند .

 که یادم بیاورد پائیز طلایی که مطّلا نیست .

تا یادم بیاورد من از این تنهایی نیست که گلایه مندم!

من چشم اشگبار به بستر نمی‌برم؛ دل آبدیده می‌برم به‌جاش!

موجبی برای اشگ نیست . پس اشگ نمی‌ریزم . به شرافتم قسم اشگ نمی‌ریزم!

پائیز است دیگر؛ و هوا سرد شد تا یادم بیاورد......

شمعی برای خودم روشن میکنم تا بنشینم نگاهش کنم؛ یک مٌشت شکوفه چهارپر محبوبه شب هم می‌ریزم پاش . شمع هم که می‌گدازد انگار خون دلمه بسته بر قامتش طبله می‌کند!

پائیز است دیگر؛ هوا هم سرد شد تا یادم بیاورد شاید هم موجبی برای اشگ بوده است و من امتناع کرده‌ام تا مثلاً انصاف داشته باشم در حق دلم.

موجبی بوده است حتماً! همان حکایت دیرین !

دغدغه مرگ و ناتمامی!

 دغدغه انسان‌وارگی‌ها !

ودقیقه دقیقه این عصیان افلیج خفته در زمان !

ها ! قطعاً موجبی هست .

من اما لابد به خجستگی پائیز برای دلم قطعنامه صادر کرده‌ام !

کسی چه می‌داند ابدالآباد تا کجاست؟

همه اما می‌دانند تا همین فردا ابدالآبادشان درمی‌رسد .

زِهی آنان که ناتمام‌هاشان هول دررسیدن ابدالآباد دارد؛ که من تنها با  ناتمامی خود دست در گریبانم!

پائیز می‌آید و من در سکوت مهیب این خانه غرقه میشوم . چند خزان دیگر به آوای خود عارف خواهم شد؟

 

 


کلمات کلیدی:
 
فاصله
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٥ 

..... 

صدای فاصله می‌آید . صدای سکوت . طنین خاموش خویشتنداری . و تو پنداشته‌ای من خواهان جنونم؟

اما این عین درایت است . من ازعین فاصله‌ها شرنگِ درایت بر جان می‌ریزم؛ و یادم   می‌ماند فراموش نکنم در همین فاصله‌ها  مجال رویش یافته‌ام .

«چقدر فاصله دوراست»

چقدر در من شوق تماشای درد هست . این عین درایت است بی‌تردید!

از هم آغاز؛ فاصله؛  طرح انداخت شدن را .

و بعد... ادراک دوردستهای افق .

و بعد ... تماس درد با نازکای ترد تبسم .

و بعد... اشک آمیخت با یاد تسلی ناپذیری !

و تو آن سوی فاصله‌ای پرناشدنی هم‌زانوی من نشسته‌ای . و دستهای من قد می‌کشند؛      طویل میشوند انگار؛ قد می‌کشند تا فاصله را بپیماید؛  تا به خیال گونه تو دست نوازش   بکشد .

با همین دستهام که طی کرد هرچه فاصله را؛ گفته‌ام که مهر می‌ورزم بر تو؛ که این        مهر از معبر فاصله گذار کرده است‌‌؛ که تو سوگوار فاصله نباش! ؛  که من شرنگ      فاصله را به جان ریخته‌ام ؛ دمادم !

تو گفتی : از همین بود که خطوط درد نامیدی‌ام؟

من گفتم : ها !

گفتم : می‌بینی چه با درایت بوده‌ام؟

تو هم گفتی فاصله دور است .

گفتم همیشه تسلی‌ناپذیر می‌مانیم . گفتم به مهر عزم دورها کن .

گفتم به مهر؛  یادت باشد ؛ همین مهم است .

و بعد..... مجال رویش!  


کلمات کلیدی:
 
دير سال آزگار
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٧ 

.....

شش شاخه شمع و شعله،  يک شاخه مريم  يک حلقهء طلا با شانزده نگين برليان و دو............ من “ !

امشب را نمی دانم از کدام ديرسال آزگار انتظار کشيده بوده‌ام، هيچ معلوم نيست، معلوم هم نيست چطور يکباره سر رسيد .

حالا ديگر تمام عصرهای حلال التماس را می‌نشينم به تماشای باليدن اين وصلت٬ تا از آميختگی‌شان جانم آبستن معنايی شگفت شود!                                                        آنقدر شگفت ............ آنقدر شگفت............  که نمی‌دانم چقدر!

سالها بايد گذشته باشد٬ يادم نمی‌آيد شوقِ وصال خود را از کِی داشته‌ام٬ يادم نمی‌آيد٬ مهم نيست . همين امشب، در توالی پيوستن عصر حلال التماس ومُشتی آخر شب٬ به عقد ازدواج خودم      در می‌آيم، آن يکی ”من “ ام ٬ همان که بالابلندتر است و اين يکی ”من“ ام از نظربازی‌های متعصبانه‌اش طوری قشنگ به تنگ آمده و دل رنجيدن وگلايه هم ندارد٬ حلقه را برمی‌دارد و     کمی مکث می‌کند ........

بعد حلقه را می‌گذارد روی وا‌‌‌ژه‌های سطرهای دفترم . هيچ شتابی در کار نيست٬ می‌نشينند به تماشای اين شمع٬ که ذوب می‌شود بيقرار. نديده‌اند تابحال، اشگ نمی‌ريزد شمع٬ که انگارهق‌هق می‌زند تند وبی محابا ، قامت می‌کاهد و شانه‌هاش فرو می‌چکد و به پاش دامن می‌گسترد.....

حلقه همانجا روی واژه‌ها مانده است، شمع بر دامن خود خميده است و آخرين شعله را که برکشيد در لهيب مذاب خود فروخفت و.....

                                          حلقه آرام در انگشتم خزيد .

فکرش را هم نکرده بودم . اين آرامش بی هياهوی موقر را می‌گويم . اين سکوت بيخراشِ مهيب درآغاز بامداد را و عطربيان نانشدنی شاخه مريم ! که هر چه می‌بويم آن خلاءِ جای‌گيرِ ميانه‌اش درسينه‌ام فقدان می‌آفريند،  هرچه می‌بويم ، عميقترحتی ! باز هم  سينه‌ام احساسی از خلاء رايحه را ادراک می‌کند . هيچگاه اين فقدان مالامال نشد ٬ از همان هميشه‌ها که فقط خودم برای خودم يک شاخه مريم می‌خريده‌ام در بزمهای ندبه‌ام .  هِی به کام کشيده‌ام اين رايحه را ، هِی به جان ريخته‌ام فقدان مستورش را .

حالا کنار خودم نشسته‌ام . انگشتهای بيقرارم را فرو برده ام ميان موهای پريشان . خم شده‌ام روی سطور وسايه‌ام بر سرم حضور دارد به مهر.

 

                                               های بزم بی‌بخشايش تقدير! کام سوزی دگر شد باز ! 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢ 

عصر حلال التماس

همان عصر نزديک به غروب آغاز می‌شود، عصرِ حلال التماس را می‌گويم، همين عصرهای شب تعطيل جمعه را ميگويم ، همين عصرهای از ديرباز دلتنگ را ميگويم .سخت دلگير. سخت !

زندگی شايد جايی همين دور و اطراف جا مانده باشد٬ جايی بعد از چهارديواری اين خانه ٬ فراتر و دورتر از نيم رخ خم شده صورتی بر کاغذ وکتاب !

گويا اين چهره از آن من باشد شايد؛ همين نيم رخی که يک طره موی نقره‌ای ِزودهنگام به طرح علامت سئوالی معکوس بر شقيقه چپش تاب خورده است واهالی آن جاها که تفاله ای به نام زندگی ميانشان جريان دارد می‌پرسند: های لايت کرده‌ای ؟

و نيم رخ ٬ اخم از پيشانيش گشاده می‌شود با چشمهای کينه توز٬ که: بله ! ارثی است لابد! زود سفيد شده !

نه ! زندگی در جايی دورتر از اين عصرهای حلال التماس جا مانده است .

شايد در خيابانهای شلوغ ٬ در پياده روها و پاساژهای بالای شهر٬ در نئون‌های بی حيا ٬موسيقی جاز٬ در فاحشه‌های شبِ تعطيل٬ در اِکس٬  دربنگ٬ درکافی نت‌های شهوت زده و در٬ همه جا !

فراموشم شده ٬ ... زندگی نامی برای چه بود؟!

 و عصرهای حلال التماس ؛

اين عصرهای دلتنگ بی پناه ! آن ساليان دور٬ اين عصرها چه رنگی داشتند؟

از کدام عصر بی‌پناه به بعد بود که حلالترين التماس‌ها در دلم جوانه زد!

کدام غروب غريب بيگانگی بود که نشستم به نيايش روح ٬ دلم را سوگند دادم در اين عصرهای  نا فرجام تنهام نگذارد؟!

کدام بی‌تابی بود  در انزوای اصيل و تنهايی بی خراش ِآزگار که حقه دلم را به هق هق حلالترين التماسها در هم پيچيد و... هنوز... اين عصرهای بی‌پناه!

گاه چشم می کشم به حلاليت ِگشوده شدن در٬ تا حضور آشنايی که هرگز نبود ونيامد التماسم را بی‌جواب بگذارد ٬

گاه سر می‌کنم درون معبد جان ٬ فرياد می‌کنم حلاليت بزمِ سماع وهروله دل .

و هنوز... در اصالت بی‌خراش اين تنهايی ِعزيز٬ اين عصرها ٬ عصرهای حلال التماسند!

يادم نيست ٬ به اميد چه لحظه فرخنده‌ای  کار و کلاس و مهمانی و ديدار و روزمرگی را تعطيل کردم! 

نه ...! يادم نيست فکر می‌کردم قراراست چه تفأل فرخنده‌ای گشوده شود! لابد توقعاتی داشته ام . چه وقت بود آيا؟!

ساليان درازيست بر سر اين خلوت جنگيده‌ام . نه هيچ قرار ملاقاتی ٬ نه قبول ديداری٬ نه جلسه کار و مشاوره‌ای ٬ نه تلفنی ...  فقط و فقط انتظار و خاموشی !

انتظار چه ...؟  نميدانم !

اين اتاقهای تاريک٬ آوای خفيف موسيقی و پيکری که از کاغذ وکتاب قد می کشد و بی‌هدف اتاقها را رج می زند.

هِی از سر نو !

تمام فصلها ... در تمام سالها ٬ از همان” نميدانم چه وقت “!

انتظار کدام موعود را ميکشيده‌ام در اين عصرهای حلال التماس ؟!

زندگی لابد جايی جا مانده است  که نه اينجا موعودی در ميرسد و نه آن سوی ديوارهای اين خانه حکايتی هست!

های مأنوس شبانه ها که ملک الموت کاش امان مرا بريده بود نه تو !

تو را شاهد گرفته‌ام بر اين عصرهای حلال التماس ٬ براين مُشتی آخر شب ٬ برگورستان اين بسترِ دَرَندشت ... تو را شاهد گرفته‌ام که من .... که هيچ !...

که بی توأم ٬ که اين همه حرف ٬ که اين همه درد ٬ که اين همه ناگفتنی بازهم مخاطبش من !

گاه از اينهمه که مخاطب خود می‌شوی کارِستانی می‌شود! بايد که بشنوی ٬ بايد که بر بالين بيمار خودت بنشينی ٬ دستهای تبدارت را به دست بگيری ٬ ضربان شقيقه‌ها را نصيحت کنی و همينطور ..... همين.......طور.... تماشا کنی٬  تا....  کِی نای برخاستنت حلول کند . تا...باز تکلم ديگری !

کار ديگری ساخته نيست در مخاطب خويش بودنها !

و من تو را شاهد گرفته‌ام  بر اين خطوط درد که راه ميگيرد تا زوايای بودنم  .

و من شاهد می‌گيرم تو را ... .. که من بی توأم ! که از آغاز بی‌تو بوده‌ام !

و اين عصرهای حلال التماس ... يادم نمی آيد انتظار چه موعودی را ميکشيده ا‌‌م . بی موعود ميعادگاه ساختن چرا؟

لابد خبری بوده است . لابد چشم براه بوده‌ام زنگ در به صدا در آيدُ.... نه ....! لابد چشم براه بوده‌ام وحی ای در رسد و جان به طراوتِ معنايیْ طرب گيردُ.... بله  لابد چيزی هست . بی‌خود عصر حلال التماس نخوانده بودمش !

و عاقبت روزی تمام اين عصرهای حلال را به بطن زايش گره ميزنم .

عاقبت.... روزی !

آخر اما من ٬ گاه از خاطرات آنهمه فرداهای بی‌موعود واهمه می‌کنم  ! از خاطرات آن همه عصرهای حلال التماس که در پی خواهند آمد!

بگذار اين ميعادگاه را ويران کنم !

هاع !


کلمات کلیدی:
 
مجال رويش
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٦ 

 مجال رویش

صحبت از شکفتن باغ و سبزينه به بيکران ماهورها نيست؛ صحبت از مجال رويش است؛ وحشی علف تلخ بیابان‌ها حتی !

همين هم بوده است ؛ مقتضای رويش در کوير همينطورها بوده است . روح تشنه به شهود و تجلی معناها نواختن؛ دلِ وامانده به ادراک کلمه‌ها تلنگر زدن . که کلمه تجسم ِابديت ِفرجام گرفته ء معنی نيست . به کلمه زاده شديم ؛ درابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود . آن کلمه من بودم در کار ِخلق ِچشم انداز؛ در همتِ زاياندن هستی ! بی واژه ؛ کالانعاميم ؛ بل هم اضل ! 

و تاب می‌خورد معنا در زهدان خاطره‌ام ؛ نظر می‌کنم چون شرار هستنم؛ بر گنجايش کلمه ؛ وموج برمی‌دارد ساحل آرام ِ واژه٬ تا کران در کران اين نظر .

وکلمه از نو زاده می‌شود . معنا می‌گيرد ؛ و ديگرانه !

ومعناهاش باز گشوده می‌شود به همت بلندای اين نظر .

به هر زايش ديگرانه تر می پويم ؛ به هر معنا گوشه‌ای از هستنم را به نسيم ارديبهشت مهمان می‌کنم . 

                              هنوز برگ سوار حرف اول باد است

ماندن جايز نيست ؛ ديگر بيشمارند در اقليم برهوت غريبانه کوير! 

بکارت ِاصيل ِاين اقليم را رمه‌های راه گم کرده ء ديارهای ياجوج و ماجوج به تاراج برده‌اند . شکوه خلوت هراس‌انگيزش به تعفن نفس ها آلوده است حالا! رجاله‌ها و لکاته‌ها هم به پيروی   مُد ؛ تلخ‌انديش شده‌اند؛ بار بسته‌اند به هوای يافتن جفت شهوتهاشان راهی کوير شده‌اند؛

 دلقک وار مشتبه ميشوند به شبه روشنفکران !

ماندن جايز نيست . انگار عزلت بی‌شائبه کوير به گامهای رمه‌ايشان تَرَک برداشته است . جای ماندنم نيست ؛ من که در کوير هم قرارم نبود؛ که کوير مآوائی بود تا به نيشتر کاريزی برجهانم . گيرم که نيشتر بايد از تبار همين قرن می‌بود!

حالا مأوام منزلگاه حراميان است؛ بار می‌بندم ديگر ... نه .... بار بسته‌ام ديرگاهيست !

اينجا هم کاروانسرائی بود که وامی‌گذارمش ! رسيدن به اين منزل در تقدير هر مسافريست ؛ معتکف ِنزار ومحنت زده ء اوراد خوانشْ نشدن ؛ شرط آفريدگاری ست .

پس در روح خودم می‌دمم؛ پا به ماه کلمه می‌شوم ؛ می‌نشينم جائی در حوالی کشف وشهود ؛ تا به وجد و سماع ؛ دست‌افشان و هروله کنان اشگ ببارم از خلوص معنا .

درمعنا زاده می‌شوم ؛ قد می‌کشم ؛ می‌بالم ؛ چه می‌دانم ؛ آنچه در وصف نايد آن می‌شوم .

صحبت از عرفان نيست ؛ حديث عارف شدن است . عارف شدن به مکتوب؛ عارف شدن به آوا؛ عارف شدن به خويشتن؛

                                                    عارف شدن به کلمه ؛

                                                                  به معنا .

واژه را درياب ؛ هستنت را يافته‌ای ! 


کلمات کلیدی:
 
اورادعزیمت
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۱ 

به هرآن کجاکه باشد به جزاين سرا؛سرايم

بانگ رحيل می زند درگوشم ؛ ديرزمانيست ؛ به هر آن کجا که باشد به جزاين سرا ؛سرايم

زمزمه ای نجوا ميشد ؛ اورادمخفيانه عزيمت ؛ زيرلب نجوا می شد .

                                      ذکرمی گويند در سرم انگار؛مدام ؛  

                                                                       بانگ رحيل می خوانْد.

     جرس می کوبد حالا. به وضوح می شنوم واژه های تک مانده اوراد را .

صوراسرافيل است مگر ؛ که هراس می اندازد در ضرباهنگ قلب!؟می کوبد؛ بی دريغ  

می کوبد؛ شايداز گوربرخاسته ام که چنين می لرزم . شايد درآن شب قربانگاه برايم بسمل 

نخوانده بودند!

                                        مهيّام به عزيمت !

     نگاهی پشت سرم می لرزد ؛ هميشه می لرزيداز گمان اوراد عزيمت ؛هميشه ها !

    شبهه درافتادازاين نی نی لرزان نگاه ؛ فروافتادم درويل تعليق .

ديرسالی می شد به حرمت اين شبهه تباهی را به مثابه تقديری محتوم زيستم ؛ تااگرنه هيچ ؛ که پاس داشته باشم عزت انسانيت را .

ديرسالی بود بانگ رحيل می زد ومن معتکف مانده بودم به چلّه ای نامراد. تا مگراين بانگ از نفس بيافتد؛ ياتوباورکنی بی من هم زنده می مانی !

                                 يا نه ! من حالی ام شود بی من زنده می مانی !

حالا جرس می کوبد ؛ بيرحم وپرشتاب !

دارم می آيم . باربسته ام پنهان از چشمهايش .

اين بانگ ازنفس نمی افتد ؛ 

           اوهم می گويد بمان . بمان حتی اگرشبی ازهمين مشتی آخرشب قالب تهی کنی .

می گويد : مرده باش ؛ مرده ات اما از آن من !

می گويد : ببين ؛ عاشقم برتو . به تاوان عشقم تو بميرکه غيراين باشد من می ميرم.

                                 ونی نی نگاهش ازگمان اوراد عزيمتم می لرزد .

اشک می ريزد ؛ ساعت پشت ساعت ؛ رعشه می رود دست ودلم ازسماجت اين اشکها . نوازشش می کنم به درد. 

                                           اشک می ريزم به پاش .

           خشم می گيرم به عجز؛

                                            گريه نکن 

                                                          فريادزده ام به کينه .

اشکهام را عاقبت می بيند . اميد می بندد بازچلّه بنشينم نامرادی را . تا تيمارداری ام کند ؛ مرغ قفس را وعده به دانه می دهد .

های عاشق ديرسال ! برای عشق نافرجامت اشک ميريزم .

                              بربالای من پيچيدی به کفر؛

                                                                 خشکانديم به جور؛

                                                                               پاگرفتی آخر؟

صوراسرافيل است مگر اين بانگ ؟!

قامت می کشم بلند ؛ دست می آلايم به خون داغ .قاتل می خواهيم از سرعشق!

درديت نيست که دردمی برم از درد تو

                                                    پس درد می برم تا تباهی .

ازسرعشق است لابد که دردهات راروی شانه هام می گذاری !

هی عاشق ديرسال ؛ دارم می روم

                                                به هرآن کجا

                                                به هرآن کجا

                                                                   به جزاين سرا !

نعش بازگرفته ام ازتو؛ بانگ رحيل می زند ؛ صوراسرافيل هم که باشد ؛تنها نعشم راازتوبازگرفته ام ؛ پيکرم را ؛ اغشته به گناه ؛ مجروح ؛ زخم دار قساوت بی پايان تو .

اين آخرين نقش هم بامن .

دلگيرنشو!

نقش بدترين بامن .

تورا بازمی گذارم بارضايت از نقش خود سرفرازی کنی .دلگيرنباش . بازهم نقش بد بامن. مباداخيالت از خودت برنجد. مبادا توهماتت از عشق برباد رود .

                           اين منم انکه عاشق کشم !

اينطوربهترمی پسنديم  عاشق ديرسال . خردشده به تکفيروبهتان !

ايرادی نيست .فقط مگو . هيچگاه مگو باعشقت چه کردی بامن ! چه ..ها

                                           شبی بازمانده از مشتی

                                            آخرشب های تاراج رفته


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٦ 

چهره خندان شمع آفت پروانه شد .

گفته بودم اين را .

که اشتباه شده بوده ؛ که بد فهميده بودند ؛ تقصير کيست اين ؛ نمی دانم . به احتمال ؛ روشن هم نخواهد شد ؛ بعدترها بوده که اين را رواج دادند ؛ ها ؛همين که می گويند پروانه عاشق شمع است وشعله ونور. که گفته اند بی پروا تن به شعله می سپارد از سر لابد عشق ؛ يا لابد فناخواهی .

همين چيزها را گفته اند ؛ شاخ وبرگش هم داده اند ؛ سوز وگدازش هم هرچه گذشت شعرها را پُرتر کرد ؛ پروانه آنوقت شد سر خِيل عشاق !

گفته بودم به تو يانه ؟

نه ! من هيچ چيز به تو نگفته بودم . اصلا وقت نکردم برايت توضيح بدهم . تو ميدانی که !   وقت نداريم هيچوقت ؛ از همان اول نداشتيم ؛ تقصيرروزها وسالهامان بود ؛ ياهم تقصيراز نامرادی بخت ؛ چه فرقی دارد؟ !

همين طورها شد که نشد برايت بگويم همه اش يک اشتباه بوده است ؛ بدفهمی بوده است قصدوغرضی نداشته البته ؛ تعمدی در کارنبوده ؛ پروانه را نگاه می کرده حتماً ؛ که طواف    می کرده قامت شمع را ؛ که پرپر می زده گرد احوالات شعله ؛ که چشمهاش خيره مانده بوده در  نی نی لرزان نور ؛ وهی می چرخيده و می چرخيده وپر می کشيده در حوالی قامت بلند شمع .

نه يادم نمی آيد برايت گفته باشم ؛ مگر آن شبی که به خوابم آمدی . تو يادت هست ؟

زودتر ازاينها  جامه برکشيدی که حرفی گفته باشيم .

عاشق ديده اند پروانه را بر تبسم فرزانه شمع . اصلا همين فرزانگی مکتوم در تبسم بود که آفت شد به نازک رنگين بالهای پروانه  . شمع همانجا ايستاده بود ؛ باوقار؛ بالای بلندش بر خود قطره ها می شد ومی لغزيد تا پای ايستادن استوار بماند .

تبسم برلب جان ؛ نورمی پاشيد از استغناش .

يگانه پابرجا ؛ لبخند بی نيازی . نگاش پرخنده ؛ انگار از سرنگاه عاقل اندر سفيه بود . نگاش به من هم بود شايد .وبه آنها که سودای همانندی اورا به رويا می بافتند.

نه اينها را به تو نگفتم . حالم حالا خوب است . ای البته ؛ بدک نيست ؛ حکايتم ؛ حکايت طامات بافی ورجزخوانی ست . ازهمان شبی که عريان پيکر بانوی هامون را ميغ ومه پيراهن شد ؛ اينطورها شدم .بانوی هامون که سودای جليل بوسه اش بر آشفت وهيچ نطفه ای در او نياويخت و ميغ ومه از گرد پيکرش باريد وماه سرخ کبود به شرم روی برتافت .

از همان وقتها بود به خيالم !

توزود پرنکشيدی آيا ؟ من می خواستم حکايت بانوی هامونم را برايت بخوانم ؛ من می خواستم بگويم پروانه را چه به سر خِيلی عشاق ؟!

شمع می سوزد ؛ آرام ؛ حريق برجان ؛ بی هياهو ؛ باخنده به چهره ! در اصالت تنهائی بی نقص ؛ در خلوص بی خراش انزوا .

استغناست اين !

اشتباه از کدام بود ؟

من می خواستم بگويم چهره خندان شمع آفت پروانه شد . می خواستم بگويم حقارت بار است قهرمان دروغين قصيده ها وغزل ها شدن .خيالش برده بود اين خنده ؛باغ سبزدلگشاست . همان بلبل وگل را لياقت دارد آخر!چهچهه يکريز حرّاف بلبل وبوستان خوش آب ورنگ وپر نعمت !

اين ها را می خواستم بگويم ؛ که خودسوزی شمع از خود مخاطب خويش بودن است .تو....  گويا نبودی ديگر!

من هم ساکن ماندم در صحراها صبر که از بطن طاقتش چيزی نمی رويد ؛ شوره زار شکيبيدن سخت تشنه است وپروانه را می گويند عاشق !

پروانه می چرخيد دوراحوالات شمع ؛  نمی دانست که شعله چيست ! به هوای خنده وتبسم نور آمده بود ؛ حريق به نازک پروردی بالش گرفت ؛ شد شهيد . از سر غفلت .

مراقب باش . با توام . پروانه مشو تو ديگر !


کلمات کلیدی:
 
ننویسدگی
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٧ 

ننويسندگی  .

دارم نمی نويسم ؛

هر شب دارم نمی نويسم ؛ مشغول ننوشتنم . هرشب ِ اين شبهای اين مشتی آخرشب درحال ننويسندگی ام .

”اويی“ بود که گفت اين شورمندی ها نمی دانم به کجا می کشاندت !

من بودم که نگفتم اينها شورمندی های اخرالزمان است .

من بودم که نپرسيدم واگويه های محبوس ابد مگرچيست ؟

طوطی سبزسخن پردازی داشتم .شيرينکم در ملال ميسوخت ديگر. حرفهاش بوی تلخ آخرالزمان ميداد ؛ بادام شيرين اش ميدادم واشک به چشمهاش می نشست .داستاهای نغز می گفتم براش ؛ قصه های بی پايان ؛ معناهای شگفت ؛ حيرتهای طرب انگيز....و اشک می نشست به چشمهاش باز.

يک شب ؛

يک شب از پروازگفتم .يکی از همين مشتی آخرشبها بود ؛ گفتم پروازو شيرينکم نگاه به نگاهم دوخت .نفس کشيد انگار بعد سالها .

وعده کردم خزان !

خزان هم دررسيد .

چشمهاش می لرزيد به خواهش وکتمان .

قفس برداشتم . گيرم که به درد ! شيرينکم می خواست اوج بگيرد آخر!

تو ....تو دررسيدی نگات به نگام آويخت .

اشک بود نشسته به چشمهات که ؛ نه؟

اشک تو بود که ديدم من ؟

قفس به ديوارگذاشتم باز.

                              مرغکم مُرد به لحظه !

                                                             تو سربه بيابان گذاشتی !

تو عاشق بودی برمن ؟ تاب تنها شدنم رانداشتی ؟

”او“ بيايد بگويد اين شورمندی ها به کجا می کشاندم ؟

سوگواری شيرينکم يا درد تو ؟ کدام بيشتر می آشوبد؟

گفتم آخ؛ قلبت .

اين تباهی ها بی مباهات است ؛اين شوربختی ها ......

چه ميدانيد آخر!؟!

در حال ننوشتن ام . دارم نمی گويم . همين الساعه در حال نگفتنم .

می شنوی نگفتن هام را ؟


کلمات کلیدی: