عصر حلال التماس
همان عصر نزديک به غروب آغاز میشود، عصرِ حلال التماس را میگويم، همين عصرهای شب تعطيل جمعه را ميگويم ، همين عصرهای از ديرباز دلتنگ را ميگويم .سخت دلگير. سخت !
زندگی شايد جايی همين دور و اطراف جا مانده باشد٬ جايی بعد از چهارديواری اين خانه ٬ فراتر و دورتر از نيم رخ خم شده صورتی بر کاغذ وکتاب !
گويا اين چهره از آن من باشد شايد؛ همين نيم رخی که يک طره موی نقرهای ِزودهنگام به طرح علامت سئوالی معکوس بر شقيقه چپش تاب خورده است واهالی آن جاها که تفاله ای به نام زندگی ميانشان جريان دارد میپرسند: های لايت کردهای ؟
و نيم رخ ٬ اخم از پيشانيش گشاده میشود با چشمهای کينه توز٬ که: بله ! ارثی است لابد! زود سفيد شده !
نه ! زندگی در جايی دورتر از اين عصرهای حلال التماس جا مانده است .
شايد در خيابانهای شلوغ ٬ در پياده روها و پاساژهای بالای شهر٬ در نئونهای بی حيا ٬موسيقی جاز٬ در فاحشههای شبِ تعطيل٬ در اِکس٬ دربنگ٬ درکافی نتهای شهوت زده و در٬ همه جا !
فراموشم شده ٬ ... زندگی نامی برای چه بود؟!
و عصرهای حلال التماس ؛
اين عصرهای دلتنگ بی پناه ! آن ساليان دور٬ اين عصرها چه رنگی داشتند؟
از کدام عصر بیپناه به بعد بود که حلالترين التماسها در دلم جوانه زد!
کدام غروب غريب بيگانگی بود که نشستم به نيايش روح ٬ دلم را سوگند دادم در اين عصرهای نا فرجام تنهام نگذارد؟!
کدام بیتابی بود در انزوای اصيل و تنهايی بی خراش ِآزگار که حقه دلم را به هق هق حلالترين التماسها در هم پيچيد و... هنوز... اين عصرهای بیپناه!
گاه چشم می کشم به حلاليت ِگشوده شدن در٬ تا حضور آشنايی که هرگز نبود ونيامد التماسم را بیجواب بگذارد ٬
گاه سر میکنم درون معبد جان ٬ فرياد میکنم حلاليت بزمِ سماع وهروله دل .
و هنوز... در اصالت بیخراش اين تنهايی ِعزيز٬ اين عصرها ٬ عصرهای حلال التماسند!
يادم نيست ٬ به اميد چه لحظه فرخندهای کار و کلاس و مهمانی و ديدار و روزمرگی را تعطيل کردم!
نه ...! يادم نيست فکر میکردم قراراست چه تفأل فرخندهای گشوده شود! لابد توقعاتی داشته ام . چه وقت بود آيا؟!
ساليان درازيست بر سر اين خلوت جنگيدهام . نه هيچ قرار ملاقاتی ٬ نه قبول ديداری٬ نه جلسه کار و مشاورهای ٬ نه تلفنی ... فقط و فقط انتظار و خاموشی !
انتظار چه ...؟ نميدانم !
اين اتاقهای تاريک٬ آوای خفيف موسيقی و پيکری که از کاغذ وکتاب قد می کشد و بیهدف اتاقها را رج می زند.
هِی از سر نو !
تمام فصلها ... در تمام سالها ٬ از همان” نميدانم چه وقت “!
انتظار کدام موعود را ميکشيدهام در اين عصرهای حلال التماس ؟!
زندگی لابد جايی جا مانده است که نه اينجا موعودی در ميرسد و نه آن سوی ديوارهای اين خانه حکايتی هست!
های مأنوس شبانه ها که ملک الموت کاش امان مرا بريده بود نه تو !
تو را شاهد گرفتهام بر اين عصرهای حلال التماس ٬ براين مُشتی آخر شب ٬ برگورستان اين بسترِ دَرَندشت ... تو را شاهد گرفتهام که من .... که هيچ !...
که بی توأم ٬ که اين همه حرف ٬ که اين همه درد ٬ که اين همه ناگفتنی بازهم مخاطبش من !
گاه از اينهمه که مخاطب خود میشوی کارِستانی میشود! بايد که بشنوی ٬ بايد که بر بالين بيمار خودت بنشينی ٬ دستهای تبدارت را به دست بگيری ٬ ضربان شقيقهها را نصيحت کنی و همينطور ..... همين.......طور.... تماشا کنی٬ تا.... کِی نای برخاستنت حلول کند . تا...باز تکلم ديگری !
کار ديگری ساخته نيست در مخاطب خويش بودنها !
و من تو را شاهد گرفتهام بر اين خطوط درد که راه ميگيرد تا زوايای بودنم .
و من شاهد میگيرم تو را ... .. که من بی توأم ! که از آغاز بیتو بودهام !
و اين عصرهای حلال التماس ... يادم نمی آيد انتظار چه موعودی را ميکشيده ام . بی موعود ميعادگاه ساختن چرا؟
لابد خبری بوده است . لابد چشم براه بودهام زنگ در به صدا در آيدُ.... نه ....! لابد چشم براه بودهام وحی ای در رسد و جان به طراوتِ معنايیْ طرب گيردُ.... بله لابد چيزی هست . بیخود عصر حلال التماس نخوانده بودمش !
و عاقبت روزی تمام اين عصرهای حلال را به بطن زايش گره ميزنم .
عاقبت.... روزی !
آخر اما من ٬ گاه از خاطرات آنهمه فرداهای بیموعود واهمه میکنم ! از خاطرات آن همه عصرهای حلال التماس که در پی خواهند آمد!
بگذار اين ميعادگاه را ويران کنم !
هاع !